خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





داستانی که واقعی نیست اما پیامش واقعیست...

    untitled.jpg

    پیش نوشت: مدتها بود که همچین متنی نخونده بودم... با خووندش کل بدنم مور مور شد...

    پیش نوشت 2: داستان احتمالا واقعی نیست اما پیامش واقعیه... فراتر از واقعیت...

    ساعت حدود شش صبح در فرودگاه مهرآباد به همراه دو نفر از دوستانم منتظر پرواز به تبریز بودیم.
    پسرکی حدود هفت ساله، با موهای خرمایی، جثه ای متوسط، گردنی افراشته، چشمانی که برق میزد ، صورتی گندم گون و کمی خسته ، لباسهایی نه چندان تمیز و دستانی چرب ، جلو آمد و گفت: واکس میخواهی؟
    کفشم واکس نیاز نداشت ، اما حس کرامت و بزرگواری و فرهیختگی مرا وا داشت که
    بگویم : بله
    به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد.
    به دقت گردگیری کرد ، قوطی واکسش را با دقت باز کرد ، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و آرام آرام شروع کرد کفش را به واکس آغشتن ، آنقدر دقت داشت که گویی روی بوم رنگ روغن می مالد ، کفش که حسابی واکسی شد را کنار گذاشت تا واکس را جذب کند ، حالا موقع پرداخت بود ، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس ، کم کم کفش برق افتاد ، در آخر هم با پارچه حسابی کفش را صیقلی کرد .
    گفت : مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی شود
    در مدتی که کار میکرد با دوستانم فکر می کردیم که این بچه با این سن ، در این ساعت صبح چقدر تلاش می کند!
    کارش که تمام شد ، کفشها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت ، کفش را پوشیدم ، بندها را بستم.
    او هم وسایلش را جمع کرد و مودب ایستاد
    گفتم : چقدر تقدیم کنم؟
    گفت : امروز تو اولین مشتری من هستی ، هر چه بدهی ، خدا برکت
    گفتم : بگو چقدر
    گفت : تا حالا هیچوقت به مشتری اول قیمت نگفتم
    گفتم : هر چه بدهم قبول است؟
    گفت : یاعلی
    دیشب برای خرید یک آب معدنی کوچک، اسکناس هزار تومانی را به فروشنده داده بودم و او یک پانصد تومانی کهنه و پاره را به من پس داده بود که توی جیب پیراهنم گذاشته بودم
    با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم ، با آنکه می دانستم حقش خیلی بیشتر است ، از جیبم پانصد تومانی را درآوردم و به او دادم
    شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با این حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول
    در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی اش زد و توی جیبش گذاشت ، تشکر کرد ، کیفش را برداشت که برود
    سریع اسکناسی ده هزار تومانی را از جیب درآوردم که به او بدهم
    قدش کوتاهتر من بود ، گردن افراشته اش را به سمت بالا برگرداند ، نگاهی به من انداخت و گفت : من گفتم هر چه دادی قبول
    گفتم : بله می دانم ، می خواستم امتحانت کنم
    نگاهی بزرگوارانه به من انداخت ، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم
    گفت : تو !!!!، تو میخواهی مرا امتحان کنی؟
    واژه "تو" را چنان محکم بکار برد که از درون شکست خوردم
    تمام بزرگواری و سخاوت و کرامت و فرهیختگی را در وجود من در هم شکست
    رویش را برگرداند و رفت ، هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد ، بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد ، اما با اکراه رفت
    وقتی که میرفت از پشت سر شبیه مردی بود ، با قامتی افراشته ، دستانی ورزیده ، شانه هایی فراخ ، گامهایی استوار و اراده ای مستحکم
    مردی که معنای سخاوت و بزرگواری را در عمل می آموخت
    جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم ، جلوی آن مرد کوچک ، جلوی خودم ، جلوی خدا
    شاید باید دوباره بیاموزم آنچه را که به آن دلخوشم!


    این مطلب تا کنون 6 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : جلوی ,تومانی ,دوستانم ,گذاشت ,پانصد ,بزرگواری ,پانصد تومانی ,هزار تومانی ,
    داستانی که واقعی نیست اما پیامش واقعیست...

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده