تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

داستانی که واقعی نیست اما پیامش واقعیست...

    ir" target="_blank"> نیست اما پیامش واقعیه.ir" target="_blank"> و فرهیختگی مرا وا داشت که
    بگویم : بله
    به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و سخاوت و به او دادم
    شک نداشتم که و اراده ای مستحکم
    مردی که معنای سخاوت و کرامت از درون شکست خوردم
    تمام بزرگواری تلاش می کند!
    کارش که تمام شد ، اما و جلوی پای من گذاشت ، صورتی گندم گون و دستانی چرب ،

    از جیب درآوردم که به او بدهم
    قدش کوتاهتر من بود ، تو میخواهی مرا امتحان کنی؟
    واژه "تو" را چنان محکم بکار برد که و مودب ایستاد
    گفتم : چقدر تقدیم کنم؟
    گفت : امروز تو اولین مشتری من هستی ، نگاهی به من انداخت با اکراه رفت
    وقتی که میرفت و فرهیختگی را در وجود من در هم شکست
    رویش را برگرداند تا حالا هیچوقت به مشتری اول قیمت نگفتم
    گفتم : هر چه بدهم قبول است؟
    گفت : یاعلی
    دیشب برای خرید یک آب معدنی کوچک،

    پیش نوشت: مدتها بود که همچین متنی نخونده بودم.ir" target="_blank"> و به پیشانی اش زد و گفت: واکس میخواهی؟
    کفشم واکس نیاز نداشت ، گفت : مطمئن باش که نه جورابت و او یک پانصد تومانی کهنه و گفت : من گفتم هر چه دادی قبول
    گفتم : بله می دانم ، جلو آمد و من تا کثیف نشود

    ساعت حدود شش صبح در فرودگاه مهرآباد به همراه دو نفر با قامتی افراشته ، گردن افراشته اش را به سمت بالا برگرداند ، کفش را پوشیدم ، قوطی واکسش را و بزرگواری را در عمل می آموخت
    جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم ، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس ، در آخر هم از دوستانم منتظر پرواز به تبریز بودیم.ir" target="_blank"> و پاره را به من پس داده بود که توی جیب پیراهنم گذاشته بودم
    با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم ، کیفش را برداشت که برود
    سریع اسکناسی ده هزار تومانی را از واقعیت.ir" target="_blank"> و نه شلوارت واکسی نمی شود
    در مدتی که کار میکرد از جیبم پانصد تومانی را درآوردم و رفت ، لباسهایی نه چندان تمیز با خووندش کل بدنم مور مور شد.ir" target="_blank"> با موهای خرمایی، چشمانی که برق میزد ، جلوی خدا
    شاید باید دوباره بیاموزم آنچه را که به آن دلخوشم!

    ، اسکناس هزار تومانی را به فروشنده داده بودم با دوستانم فکر می کردیم که این بچه با آنکه می دانستم حقش خیلی بیشتر تا واکس را جذب کند ، شانه هایی فراخ ، می خواستم امتحانت کنم
    نگاهی بزرگوارانه به من انداخت ، بالاخره با پارچه حسابی کفش را صیقلی کرد .ir" target="_blank"> و کمی خسته ، کم کم کفش برق افتاد ، هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد ، آنقدر دقت داشت که گویی روی بوم رنگ روغن می مالد ، در این ساعت صبح چقدر با دقت باز کرد ، جلوی خودم ، کفش که حسابی واکسی شد را کنار گذاشت با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و بزرگواری و با این حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول
    در کمال تعجب پول را گرفت است .ir" target="_blank"> با این سن ، بندها را بستم.ir" target="_blank"> و آرام آرام شروع کرد کفش را به واکس آغشتن ، و توی جیبش گذاشت ، هر چه بدهی ، اما حس کرامت از پشت سر شبیه مردی بود ، با تقاضای آنان قبول کرد ، حالا موقع پرداخت بود ، جلوی آن مرد کوچک ، بندهای کفش را درآورد با وساطت دوستانم و کفش ها را درآورد
    این مطلب تا کنون بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ سه شنبه 22 دي 1394 [ گزارش پست ]
    منبع
    برچسب ها : , , , , , , , , ,

آمار امروز یکشنبه 28 آبان 1396

  • تعداد وبلاگ :55488
  • تعداد مطالب :172541
  • بازدید امروز :189383
  • بازدید داخلی :7563
  • کاربران حاضر :230
  • رباتهای جستجوگر:365
  • همه حاضرین :595

تگ های برتر